در فرهنگ واژگان من انتظار واژه سنگینی است!
سنگین و غیر قابل تحمل! نمی دانم چرا انتظار مرا به یاد تو می اندازد ناخودآگاه؟!
روزها تکراری هستند.مثل همین روزهای سرد برگ ریز که سخت مرا شاعر کرده اند!
دلم برای یک اتفاق خوشایند,یک تغییر زیبا لک زده است.دارم بلند بلند روی کاغذ فکر می کنم.
چقدر خوب می شود که در یک غروب زیبا غیرمنتظره بیایی!
البته اگر من سعادت داشته باشم و آمدنت را ببینم هرگز غیرمنتطره نیست .
من همیشه انتظارت را می کشم.
چندین و چند قرن است که من منتظر آمدنت هستم انتظاری که دارد به یک درد مزمن تبدیل می شود!
می گویند بعد از تاریکی سحر می آید.س حتما قرار است تو بیایی که تاریکی اطراف من تا این اندازه غلیظ شده است .
حالا همان غروب سردی ست که من تابستان می شوم ! یک لحظه مکث می کنم و .....
خودم را فراموش می کنم برای همیشــــــــــــه.....!!!!
س.م.س
گاهی اوقات صبر هم در برابرم اظهار عجز می کند!
کاش می شد همچون ماهی رد پایم را نقش بر آب می کردم تا کسی نجویدم ، حتی او...
اگر مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم .
شاید باید رفت ... اما به کجا ؟ نمی دانم!
برای مردن عمری فرصت دارم اما برای رفتن نه .
همچون آفتابگردان در روزهای ابری (بلاتکلیف) به دنبال دکتر م.ا برای گرفتنمرخصی ترمانه!!
وای که چقدر خسته ام از اون نیمکتهای چوبی ...
خسته از کتابهای تپل مپل دست نخورده ...
فقط یک چیز توانم را دوچندان می کند...
کاش امضا بشه برگه ام.
خدا رو شکر.
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.
عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.
سپس به او گفتند باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه....
پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست..
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند..
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم
ونمی خواهم دیر شود.
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم .
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!
حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است!
این داستان من رو خیلی به فکر فرو برد و یاد این زیبا افتادم:
بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری من کفن پاره کنم عشق تو از سر گیرم
اون روزها خیلی سعی کردم جلوت رو بگیرم اما نتونستم ... یادته...؟
آخه چشمات بسته ی بسته شده بود ، گاهی وقت ها احساس می کردم نابینا یی!!
برات دعا کردم... التماس کردم... اما فایده نداشت.
من ناظر و شاهد صیاد و تو بره آهویی با شوق رسیدن به... بگذریم...
بهت خرده نمی گیرم تو حق داشتی تجربه کن ولی چرا انقدر سخت؟؟
مواظب احساساتت باش دوست من ، دیگه اجازه نده کسی به بازیش بگیره..
خوشحالم که برگشتی... اندکی با من باش...
تصمیم گرفتم چهره ی پلید و زشتت رو نمایان کنم .
تو مجرمی..! باید محاکمه بشی ...!
همه نگران نداشتن تو و از سحرگاه تا شامگاه در تکاپوی بدست آوردن تو
انبوهی از مردم بخاطر نبودت دچار تشویش و اضطراب می شن
چطور دلت میاد بین زوج های جوون اختلاف بندازی؟
تا انتها انسانهای پست و فرومایه از تو به عنوان نقاب استفاده می کنند و
به ظاهر به چهره ای محبوب و دوست داشتنی تبدیل می شن
زندان ها مملو از انسانهای بیچاره ای ست که در حسرت دیدار تو اند
این همه جرم و جنایت بس نیست ؟
در عجبم... چرا انسانهای فقیر و تهیدست با علم به بی وفایی تو همیشه مشتاق تو اند
افسوس... افسوس...
می خواهمت نه برای خودم... می خواهمت چون مرا برای تو می خواهند
سلام آقای معصومی شمایید!؟
سلام سمیعی جان خوبی؟ درست گفتم دیگه؟ سمیعی بودی ؟
بله. سعید سمیعی باورم نمی شه ، اصلا فکرشو هم نمی کردم دوباره ببینمتون !!
با بچه ها خیلی دنبالتون گشتیم ولی فایده ای نداشت
حدس می زدم... اون سال رفتم تبریز و یه دوسالی هم اونجا تدریس کردم
راستی الان دانشجویی؟
بله ، دانشگاه ملی.. جامعه شناسی می خونم. احسنت...
آقا؟ نمی خواید به سوال چند ساله ی من و بقیه بچه ها جواب بدید؟
چی شد که وسط سال از مدرسه رفتید؟ خیلی پشت سرتون حرف در اوردن...
غلام نژاد و بیگی رو که یادتون هست؟ همون هایی که ترم اول تجدید شدن..
می گفتن به جرم گرفتن زیرمیزی از مدرسه اخراج و به جای خیلی دور تبعید شدید..
من و دوستام نتونستیم ثابت کنیم که حرفاشون تهمتی سنگین بیش نیست
سمیعی جان گفتن واقعیت چه فایده ای داره.. الان پنج ، شش سال از اون ماجرا می گذره...
می دونم ولی خیلی برام اهمیت داره بدونم چرا آقای معصومی محبوب و دوست داشتنی که
چندتا از بچه های شرور کلاس رو سر به راه کرد یک دفعه به جرم فساد مالی از مدرسه اخراج می شه..
باشه برات تعریف می کنم ولی قضاوت با خودته...
سه چهار روز بعد از اینکه برگه های ریاضی رو تصحیح کردم ، مثل همیشه هفت هشت نفر از بچه ها نمره های خیلی پایینی گرفتن
من هم طبق معمول دادم به آقای رجبی (مدیر) تا امضاشون کنه ولی امضا نکرد.
گفت:با این نمره ها در صد قبولی مدرسه میاد پایین و سال دیگه کسی اینجا
ثبت نام نمی کنه.. نفری هشتاد نود تومن بگیر و ...
باورم نشد.. گفتم شما چی فکر می کنید درباره ی من ؟؟؟ من اهلش نیستم آقااااا
از خدا بترسید به سرعت و برای همیشه از مدرسه خارج شدم
راستشو بخواید حدس می زدم..
نمی دونم چی بگم... بهتون افتخار می کنم![]()
خیلی ممنون پیاده می شم انشاالله بازهم ببینمتون...
خیلی متاثر شدم...
پ . ن: نباید آخرتمونو به دنیامون بفروشیم![]()
از این رو تصمیم گرفتم به پارک برم و به خود ثابت کنم این بنده های خدا انقدر هم که مردم می گن بد نیستن..
سوژه مورد نظر وارد پارک شد: مردی چهل ، چهل و پنج ساله دارای لیسانس اعتیاد از دانشگاه دخانیات !!
به محض ورود ایشون تابلوهای نصب شده در پارک از روی حقارتشان خم شده و سر تعظیم فرود آوردند!
با اشتیاق رفتم و بغل دستشون روی نیمکت نشستم....
سلام کردم و ایشان در ازای جواب سیگاری آتش زدند و سیگار برای تلافی زندگی ایشان را..!
از اون آدم های شریفی که برای صرفه جویی در مصرف آب و گاز، قرص چرک خشک کن رو
به استحمام کردن ترجیح می داد..!!
سر صحبت رو باز کردم.... آقا زندگی کردن چقدر سخت شده... آره بابا بخاطر این گرونیاست که همه دزد شدن...
من حاضرم نون خشک بخورم ولی پام رو کج نذارم..
((خیلی ازش خوشم اومد و از اینکه اولش زود قضاوت کرده بودم بسیار ناراحت شدم))
درس بخون فقط درس.. من یه زمانی دانشجو بودم...
بله از دور که دیدمتون متوجه شدم..! اندکی گذشت.....
داداش گوشی داری من یه زنگ کوتاه بزنم...؟ بله بفرمایید...
با هر کلمه ای که پشت گوشی از دهانش خارج می شد قدمی از من دور تر می شد....!
دورتر و دورتر...
و من طاقت دوریشان (اون وگوشی) را نداشتم ....
وخیلی زود او رفت ... اما تنها ...
واز آن روز به بعد دوری و دوستی را برگزیدم....
کاش می تونستم دردهای جامعه رو خیلی راحت تر بیان کنم....
خدایا ، آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار کردند
آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفا آموختند
آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند
آنان که به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند
خدایا من عاشقم و محرک عشق من جز ذات تو چیزی نیست
خدایا هدایتم کن زیرا که می دانم گمراهی چه بلای خطرناکی است
خدایا،به همه اینان که باعث تعالی دنیا و آخرت من شدند،خیر و نیکی برسان
خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد
خدایا محتاجم مکن که تهمت به کسی بزنم زیرا تهمت جنایت ظالمانه ای است
خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا که می دانم ظلم چه گناه نا بخشودنی است
خدایا خوش دارم گمراه و تنها باشم تا در غوغای کشمکشهای پوچ مدفون نشوم
خدایا به سوی تو می آیم و از آدم و آدمیان می گریزم تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده
خدایا از دوزخ تو وحشتی ندارم ، به بهشت تو طمعی ندارم ، مرا بسوزان ، استخوان هایم رو خاکستر کن و به باد بسپار
دکتر چمران
تا از در علم روی می گردانی ازجهل نمی رهی به این آسانی
دوران زمانه پند چون قند دهد وان پند به مردم خردمند دهد
آنکو به صداقت است بی پرواتر در راه حقیقت است پا برجا تر
هرگاه که آتشی برافروخته ای یکباره دران فتاده و سوخته ای
گر طبع تو دور ازطمع باشد و آز گردد به رخ تو باب آسایش باز
در حق رفیق هرکه وجدان دارد تن در ندهد به خدعه تاجان دارد
بیداد گران کور دل و گمراهند با ظلم زعمرخویشتن می کاهند
تا در تو بود ز خود پسندی اثری البته به عیب خود نداری نظری
آن دوست که در راه تملق پوید صد حیله کند که دردلت ره جوید
کاش در این رمضان لایق دیدار شویم
سحری با نظر لطف تو بیدار شویم
کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان
تا که هم سفره ی تو لحظه افطار شویم
بار دیگر توفیق استشمام عطر دل انگیز ماه میهمانی حضرت دوست نصیبمان شد.
چنان داغ دل داغ دل دیده ام
که حال خود از لاله پرسیده ام
به هرجا چمن در چمن گل به گل
همان مهر داغ تو را دیده ام
کدامین چمن را گل از گل شکفت
کز آن بوی نام تو نشنیده ام
به بوی تو ، تنها به بوی تو بود
که هرجا گلی دیده ام چیده ام
دلم را به هر آب و آتش زدم
که چون شمع در گریه خندیده ام
زباغ دلم یک چمن پر غزل
برای گل روی تو چیده ام
قیصر امین پور
خدايا !
دوستت دارم !
براي اثبات بندگيم بگو تا چه كنم ؟...باورم داري ؟
خالق هميشه جاويدم !
محتاج توام و اين را با غرور فرياد ميزنم تا همه بدانند كهؤ
هميشه و هميشه و هميشه نيازمند كمكت هستم.
با تمام بندگيم برايت به خاك سجود مي افتم و در هر سجده هزاران هزار بارمي گويم :
خالق هميشه محبوبم دوستت دارم
و هميشه و همه جا حضور مهربان وگرمت را كنارم، نزديك تر از رگ گردن حس ميكنم.
خالقم ! اي مهربان آسماني من !
هرگز تنهايم مگذار كه نبود تو مهر پاياني است بر زندگي اين بنده كوچك تو !
هميشه با من باش...هميشه !
پروردگارم !
آغوش بگشا...بنده ات سوي تو بال پرواز گشوده...
آغوش مهربانت را بگشاي تا دمي در آن بياسايم.
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید..
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
متاسفانه تو فرهنگ ما ايراني ها واژه ي انتقاد تعريف درستي نداره و اكثر ما فكر مي كنيم فردي كه داره ما رو مورد انتقاد قرار مي ده يه جورايي مي خواد تحقيرمون بكنه و بلافاصله نسبت به او موضع مي گيريم و گاهي با توجه به اينكه به صحت و درستيه حرفهاي فرد منتقد علم داريم فكر مي كنيم كه حتما بايد از موضوعي كه انتقاد شده شديدا دفاع كنبم .
در حالي كه اين سبك وسياق اصلا درست نيست و ما رو كاملا از پرافيت يا همون تاثير مفيد آن كاملا دور مي كنه .
بارها اين جمله رو شنيديم كه :
ولش كن براچي بهش بگم ؟ خودت مگه نديدي كه چقدر بهش برمي خوره ؟
انسانهايي كه از انتقاد متنفرند تا كي مي خوان از دست اين و اون ناراحت بشوند ؟
آيا فكر نمي كنند همان منتقدين ديروز در آينده اين افراد رو مورد تمسخر قرارخواهند داد و يا به اونها برچسب بي منطق خواهند زد؟
من تا حدودي از اين موضوع آگاهم كه شايد شيوه وطرز گفتار فرد منتقد باعث نگرش افراد و جبهه گرفتنشون بشه ،
اما ما هميشه بايد اين موضوع رو يادمون باشه كه تو جامعه ي ما افراد بسياري با رفتار و فرهنگهاي مختلف وجود دارند.
اين روزها همه (فوتبال دوستان ) دارند درباره نقل و انتقالات فوتبال صحبت مي كنند ،
واقعا براي بازيكنان بي تعصب و پول دوست متاسفم ....
خدا رحمت كنه غيرت و تعصب رو.
نه نه.... ديگه امثال پروين ، درخشان ، پيوس ، عابد زاده ، دايي ، پيرواني ،...
رو فوتبال دوستان نخواهند ديد.
من اينجا لازم مي دونم به بازيكناني مثل: كريم باقري ، شيث رضايي ،پژمان نوري ،... تبريك بگم كه نشون دادند
هنوز كمي غيرت زنده است اما داره به سختي نفس مي كشه !!
ساعت حدودا 7 بود ، واااااي چقدر دير شده بود....
فقط پاي راست من بود كه مي تونست با فشار روي پدال گاز منو هرچه سريعتر
به جايي كه مي خواستم (نمي تونم بگم) برسونه...
از خوش اقباليم دوستمم بغل دستم نشسته بود و با فك زدناش يه حالي به
مخ من مي داد...!!!!
باز هم گرفتار شدم ، گرفتار چراغ قرمز 195 ثانيه اي...
راست مي گن (بدت بياد سرت مياد).
يه آهي كشيدمو به سمت راستم نگاهي انداختم..
يه زانتيا كنار ما بود و راننده ي مثلا خوش تيپش موهاشو دم اسبي بسته بود و
يه دستي هم به صورتش ... كشيده بود !
شده بود يه خانم به تمام معنا.!!!..
اين دوست نادان و ... من به محض اينكه لنگي كه برا ماشين تميز كردن بود
رو تو ماشين ديد برداشت و به راننده ي زانتيا گفت : خانم بيا اين روسري رو سرت كن بهت گير ندن..
چشمتون روز بد نبينه..!!
آقاي راننده قفل فرمونشو رو برداشت و از ماشين پياده شد....
چه دعواييييييييي..... جاتون خيلي خالي بود...
دو سه تا فحش اون داد ، دو تا هم دوست من..
روم سياه يه دونه هم من دادم !!!
آخرشم من به جايي كه مي خواستم برم نرسيدم..
گفتن اين نكته هم ضروريست كه بدنه ي ماشين صفر پدر بنده هم با ضربات قفل فرمون
آقاي راننده ي خانم نما مقداري آسيب ديد..
نتيجه گيري : مردم آزاري كاري ناشايست وبسيار زشت است ، خواهش مي كنم اين كار را نكنيد!!
خدايا اجازه بده در قلمرو مهرباني تو زندگي كنم و براي شقايقها سرود بخوانم .
خدايا تمام درها را به رويم باز كن ، ديوارهاي لجباز را از سر راهم بردار و پنجره اي كوچك به قلبم عطا فرما.
خدايا من يك روز در ايستگاه عشق ، ابرها و ماه را در كوله پشتي ام مي گذارم و سوار اولين قطار مي شوم تا به ديدار تو بيايم.
خدايا قبل از اينكه به دنيا بيايم ، عاشقت بوده ام وپيش از ديدن بارانها و خيابانها صداي تو را ديده ام و عشق را با تو آغاز كرده ام .
خدايا مي دانم كه يك شاخه ي كوچك بلوط تو را از من بهتر مي شناسد ودريايي كه در آن دور دست موج مي زند از من به تو نزديكتر است.
مهديزاده
چند ماه پيش بود كه براي رفتن به استاديوم آزادي و ديدن بازي پرسپوليس و استقلال(سوراخ)
لحظه شماري مي كردم.
از قضا همون شب بازي خونه ي داييم اينا شام دعوت بوديم و...
5،6 ساعت قبل از بازي داييم شنيده بود كه من مي خوام برم استاديوم..
چشمتون روز بد نبينه!!
زنگ زد به گوشيمو يه 15 دقيقه اي من رو سرزنش كرد...
مي خواي بري استاديوم چيكار..؟؟ مگه خل شدي...؟ پس تلويزيون رو برا كي ساختن..؟
اونجا يه سري تماشاگر نماهاي بي ادب هستن كه به داور و بازيكن ها فحش هاي زشت مي دن..
نريا... اگه رفتي ديگه با من حرف نزن..
منم خيلي حالم گرفته شد ولي رو حرفش حرف نزدمو نشستم خونه بازي رو تماشا كردم.
چند ساعت بعد از بازي براي صرف شام رفتيم خونه ي داييم اينا..
از پسر داييم پرسيدم بابات كجاست؟ گفت الان مياد ، رفته جاييييي....
ساعت109 بود كه خان دايي با پيرهن پاره و لنگه دمپايي و يه لنگه كفش تشريف اوردن!!!
بله..............
درست حدس زدم. رفته بودن استاديوم.. شاخ دراوردم گفتم : إإإإ داييييييييييي
شما ديگه كي هستي؟؟
گفت سعيد جان اشتباه نكن من رفتم ببينم اگه مشكلي نداره دفعه ي بعد بذارم بري!!!!!
به رسم احترام ديگه چيزي نگفتم تا اينكه بعدا متوجه شدم كه اون لنگه ي دمپايي
بخاطر اين بود كه كفششو پرتاب كرده بود به سمت مهدي امير آبادي
از مدافعان استقلال (اونم بخاطر اينكه خوب دفاع مي كرده) !!!
دير كردنش هم بخاطر اين بود كه مأمورها گرفته بودنشو برده بودنش بازداشتگاه
و با تعهد آزادش كرده بودن..
آن شب فرشتگان راه آسمان ها را تا زمين ، تا قلب محمد امين نوراني كردند.
و فرشته ي امين پيام پروردگارش را در ظلماني ترين شب دوران بروجود
بهترين بنده فرود آورد.
و اين چنين بود كه آخرين فرستاده ي حق مبعوث شد و انوار قدسيش
سراسر گيتي را منور ساخت و پرتو جان فزايش كام حق جويان را شيرين
كرد.
به بوي او دل بيمار عاشقان چو صبا فداي عارض نسرين و چشم نرگس شد
خداي مهربان متعال را شاكريم كه اين اسوه ي حسنه را براي هدايت بشر به پيامبري
برگزيد.
سر آغاز نزول قرآن بر خاتم پيامبران و سالروز بعثت رسول مكرم اسلام محمد
مصطفي (ص) را به تمامي مسلمين جهان تبريك و تهنيت مي گوييم.
آهاي قطره ي باران چقدر زيبايي
تو ره نشين غريب كدام دريايي
بيا تا برساني به گوش درياها
پيام شوق دل لاله هاي صحرايي
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده. پسر دوم گفت: نه… درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن. پسر سوم گفت: نه… درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین… و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام. پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها… پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید!
شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند! اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین؛ در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
دوستان هنگامی که در زندگی با مشکلی مواجه شدید به خود بگویید: هیچ وقت دریای آرام، ناخدای قهرمان نمی سازد!
با وجود اينكه هميشه با اولين برخورد با آدمها از اون ها شناخت كاملي پيدا مي كردم و با اينكه سال 87 پشتيبان 37 دختر و پسر پشت كنكوري بودم ، اما اين بار فرق مي كرد.
از همون روزهاي اول نسبت به يكي از پسراي كلاس حس خوبي نداشتم و هميشه سعي مي كردم از او دوري كنم ، اما گذر زمان به من نشون داد كه نبايد زود قضاوت كرد.
و حالا او بهترين دوست من است.
دوستت دارم دوست من
در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می كرد كه سالها بچه دار نمی شد. او نذر كرد كه اگر بچه دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد!
روز اول یك شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان كار، هنگامی كه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.
روز دوم یك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود.
روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد.
حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز كند، با چه نظره ای روبرو شد؟
.
.
.
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر می زدند كه پس این مردك چرا مغازه اش را باز نمی كند. ؟؟!!
پنج شخصیت سرشناس بدون تحصیلات دانشگاهی
ارنست همینگوی ( نویسنده آمریکایی)
آبراهام لینکلن ( رئیس جمهور سابق ایالات متحده )
راکفلر ( میلیاردر آمریکایی )
ویرجینیا ولف ( نویسنده بریتانیایی )
برنارد شاو ( نویسنده و نمایش نامه نویس بریتانیایی )
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.
او پس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد ولی از انجا که افتخار
کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب بلندی های کوه را تماما" در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.
همه چیز سیاه بود.
ادامه مطلب...
خدایا
بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم
هرکجا آزادگی هست ببخشایم
وهر کجا غم هست شادی نثار کنم
الهی
توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم
بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
برای خریدن عشق هرکسی هرچه داشت اورد.دیوانه هیچ نداشت وگریست گمان کردندچون هیچ ندارد می گریداما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشک است. عشق باروح شقایق زیباست عشق با حسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست عشق با حقایق زیباست عشق با حسرت تو بودن زیباست.
عزیزان حرف عشق که به میان میاد همه فکرمی کنیم که یک طرف قضیه خانم ها هستند نه عشق واقعی فقط وفقط مصداق حق تعالی است عشق بر گرفته از سه حرف ع-ش-ق یعنی علاقه شدید قلبی آنهم به کی فقط به خدای بخشنده ومهربان که اوست عشق را بوجود می آورد.
نمي خواستم اين مطلب رو بنويسم اما پيش خودم گفتم اگه اين موضوع رو بگم شايد كمي اعصابم آروم بشه.
تو طبقه ي سوم مجتمع ما يه دختر خانم تقريبا 22،23 ساله با خانوادش زندگي مي كنه كه گاهي اوقات با مادرش در كلاسهاي خودشناسي و عرفان يا همان جلسه هاي قرآن شركت ميكنه،يك بار هم تو حياط امام زاده حسن ديدمشون.
اما متاسفانه از اونجايي كه خودم چند بار مشاهده كردم(تعقيبش كردم)اين دختر خانم به اصطلاح محجبه وقتي كه از اطراف خونشون دور مي شه ، ظاهرش رو به شدت تغيير مي ده و كنارخيابون مي ايسته تا اتومبيلهاي مدل بالا بيان و سوارش كنن!
هروقت ياد اين موضوع مي افتم به خودم مي گم كه آخرش چي مي شه؟
اين دختر داره به كدوم سمت مي ره؟؟
اگه دختر بودم حتما كمكش مي كردم.
افسوس...

